روغن سرخ كردن همبرگر و سوسيس همانموقع دود كرد و كل دخمه ي كافي شاپ كتابخانه ملي را پر كرد. قفسه سينه ام تنگ شد و با عجله خداحافظي كردم.
نشستم توي ماشين و پيغام يكي از رفقا رسبد: "اين خداحافظي و ترك ناگهاني محلي كه دوستات توش نشستن خيلي شوكه كننده س! اگه كسي اين كارو پيش خودت مي كرد دهنشو سرويس مي كردي"اما واقعیت این است که در چنین موقعیتی، من، بیشتر از اینکه از آدم فراری دلخور بشوم برایش دلسوزی می کنم. رفتار این آدم نشانه ی بی قراری است. مگر می شود آدم از شخص بی قرار، فرار را به دل بگیرد.
به غير از دوستان عزيزم كه ميز پلاستيكي كافي شاپ كتابخانه ي ملي و اندازه ي محدود و كسل كنتده ي زيبايي دخترهاي دور و بر آنجا برايشان كافي بود، باقي چيزها براي من به شكل هيولاواري "ناقص" بود. بوي دود روغن سوخته ي غذايي كه ملت آنجا مي خوردند كه خورد زير دماغم افسار گسيخته فرار كردم.
ساعت چهار و نیم بود، نیم ساعت وقت داشتم تا خودم را از شروع ترافیک سنگین نجات بدهم و به خانه برسم. البته درمورد ترافیک تازگیها یک عکس العمل جدید پیدا کرده ام. با خودم به توافق رسیدم در حالی که توی خانه و کتابخانه و هر جای دیگری بیشترین عملی که انجام می دهم فکر کردن است زیاد فرقی نمی کند کجا باشم. بهتر است فکرها را در ترافیک تمام کنم و در عوض به مقصد که رسیدم دست بزنم به یک کار واقعی.
ما را در سایت بشین پاشو دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 79